ودوباره فصل جدایی آغاز میشود و مثل همیشه نمیدانم سرش چیست؟!!
یا من اینگونه زندگی رو جهت میدهم یا زندگی همش اینجوری با من جهت یافته،
هرچه هست برای من بسیار آزار دهنده هست،
نمیدانم در کجا درست میشود یا اصلا درست نمیشود.
تکلیف خودمم را در این حال نمیدانم بمانم بلکه درست شد یا با همین گونه نادرست سر کنم، ولی بسیار سخت هست طوری که الان دندانهایم ناخودآگاه روی هم فشار می آورند. دست خودم نیست دندانهایم را میگویم .شاکی اند از این وضع شاکی اند از این حس از این رابطه ی نامعلوم و سردرگم،
خسته از عشق ورزی بیهوده و نابود شده در این تراژدی تلخ. چه بسا آدمی با یک گل یا تکه ای ابر خوشتر از این وضع باشد چه بسا آدمی در کنار آبی جاری دردودل های بیشتری را رد و بدل کند چه بسا قاصدکی خشک گوشهایی بهتری برا شنیدن دردهایت داشته باشد و چه بسا گربه ای بهتر از این حال به تو خیره شود تا بفهمد چه میکنی و چه میخواهی.و چه بسا ملحفه ای نرم بهتر از دستهایی که هرگز به مهر کشیده نشدن دست نوازش به اندامت بکشد و آرامشش تو را به خوابی عمیق در کشد.
هرچه هست من از خدا میخواهام قدرت و صبر بر پاکی و سلامت به من عطا کند چه بسا خدا خود خوب میداند که چقدر سخت هست این رابطه چراکه مخلوقات بسیاری اینگونه دارد.

شناخت...
ما را در سایت شناخت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85